مرتضى مطهرى

280

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

وقتى كه مىخواهند فلسفه را به دو نوع تقسيم كنند به اين شكل تقسيم مىكنند ، مىگويند كه ما دو نوع فلسفه داريم : فلسفهء روح گرا يا ذهن گرا و فلسفهء عين گرا يا ماده گرا . به عبارت ديگر : ايده آليسم ، ماترياليسم . يك فلسفه طرفدار اصالت روح و ذهن است و فلسفهء ديگر طرفدار اصالت ماده و عين . اينها كه اين‌طور مىگويند افلاطون را « پدر ايده آليسم » مىنامند و بيشترْ فلسفهء ذهن گرايى و روح گرايى را به افلاطون نسبت مىدهند ، و ارسطو را هم تا حدى [ روح گرا مىدانند ، ] منتها براى ارسطو يك حالت بينابين قائل هستند ، و با اين تقسيم ، در ميان فلاسفهء اروپا خود هگل هم جزء فلاسفهء ايده آليست شمرده شده است ، و [ همين‌طور ] كانت و دكارت . اگر شما كتابهاى ماركسيستها را بخوانيد مىبينيد در اينجا همهء اينها را با يك چوب مىرانند و همهء اينها را « فيلسوفان ايده آليست » مىنامند . آن وقت فيلسوفان ماترياليست را از دورهء قبل از ارسطو شروع مىكنند . براى هراكليت خيلى اهميت قائل هستند . براى ذيمقراطيس اهميت قائل هستند ( مكتب ذره‌اى به اصطلاح ، مكتب اتميسم ) و براى اپيكور نيز اهميت قائل هستند كه خود همين آقاى ماركس از مريدهاى اپيكور و ذيمقراطيس بوده و گويا رساله‌اش را هم دربارهء اينها گذرانده است . 2 . فلسفهء بودن و فلسفهء شدن پس طبق اين تقسيم بندى ، هگل در يك جناح قرار مىگيرد ، ماركس در جناح ديگرى . ولى اين آقاى مؤلف - و شايد خيلى اشخاص ديگر هم نظير او - خواسته است تقسيم بندى را به شكل ديگرى بكند ( كه خيليها به اين شكل تقسيم بندى كرده‌اند ) كه در اين شكل به عكس آن شكل ، هگل و ماركس در يك جناح قرار مىگيرند و عدهء ديگر در جناح ديگر ؛ يعنى از نظر زمانى ، ماقبل هگل الّا هراكليت يونانى همه در يك جناح قرار مىگيرند و بعد از هگل و ماركس در جناح ديگر ، و آن اين است ؛ مىگويند ما دو نوع فلسفه داريم : فلسفهء مبتنى بر هستى يا بودن ، و فلسفهء مبتنى بر صيرورت يا شدن . ريشه‌اش هم در واقع يك امر لغوى است كه ما در عربى و فارسى داريم . در عربى كان يكون داريم و صار يصير . در فارسى هم بودن داريم كه بود و هست و مىباشد ، و شدن داريم كه شد و مىشود . مثلًا يك وقت ما مىگوييم زيد عالم بود ، زيد عالم هست ، زيد عالم خواهد بود . يك وقت مىگوييم زيد دانا شد ، زيد دانا مىشود ، زيد دانا خواهد شد . در مادهء « بودن » زمان دخالت ندارد . حالا اين را توضيح ديگرى بدهم . زمان گاهى در صيغهء كلمات دخالت دارد ، يعنى فعل ماضى دلالت بر زمان گذشته مىكند ، مىگوييم رفت ، و فعل مضارع بر زمان حاضر يا آينده ، مىگوييم مىرود . بحث در اين جهت نيست . بحث در اين است كه مادهء بعضى از الفاظ ( نه صيغهء آنها ) دلالت بر زمان دارد و مادهء بعضى الفاظ ديگر دلالت بر زمان ندارد . مادهء « هستى » و « بودن » دلالت بر زمان ندارد بلكه به عقيدهء اينها دلالت